خورشید را
به چشمهایت کوک میزنم
تاتو
بیدار شوی
در طلوع چشمهایم
(۲)
فاجعه ای بزرگ
فلوتم را
جاگذاشته ام
میان لحظه ها
وافسوس می خورم
آمدنت را
خلوتی نباشد
بعدازروزها به روزم وازحضورشماعزيزان درنبود من نيزممنونم.
متولدمی شوم
آغوش گرم جهان
نوازشی سرد
نثارم می کند
بزرگ می شوم
دنیابودنت را
زمزمه می کند
دربی کسی هایم
بادمی وزد
عاشق می شوم
من و تو وستارگان
من توراهستم
تومرانیستی
وستارگانند به دوری بدنام
دراین غبار ریخته ی نیستی
بادهایند ابری
ابرهایند سرگردان
سلام!
اومدم تا يه دوست تازه رو معرفي كنم
يه دوست ادبي سربزن
وبلاگ ـــــــــــــــ زيرپاي آينه ـــــــــــــــ
سلام! ![]()
هزاروسيصدوچندسال
من گمشده ام
درتو
تادوباره متولدشوم
كدام بهار
مرابه حساب خواهدآورد

چند وقته درس ومشق وکنکور اجازه به روز شدن نمیداد
ولی دوباره اومدم
نه دست خالی نه دست پر
آسمان
بادبادک را
به بازی میگیرد
به سود خنده های تو!

تومن باشی
ومن توباشم
انگارآینه
فراموشش کرده است
*)
گیسوانت را
آشفته می شوم
تاگربگیرد
تبسمهایت
عیدتون مبارک

انتظارسبزدرختان
ازدحام ابرآرزو می کند
وتمنای باد همدمی
دروازه های شرقی احساس
باز است ومن
هنوز
قفس قسمت می کنم
اثری دیگر)
باورکن
بوی زمستان میدهد دیستهایم
من
دختربرف وآینه ام
درآینه
ازآفتاب حرف میزنم
تا بربایمت
![]()
بدون هیچ حرفی
با دو کار به روز می کنم
۱
...و سالها بعد
ابرها
یادشان می رود
من
رویاهایم را
به بادسپرده ام
۲
آسمان
دلش می گیرد
وقتی رنگین کمانم می شوی